تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سر گشته روی مردابم
***
کدام نشئه دویدست از تو در تن من
که ذره های وجودم تو را که می بیند
به رقص می ایند
سرود می خوانند!
چه ارزوی محالی زیستن با تو
مرا همین که بگذارند
یک سخن با تو......
بهترین لحظه های روز وشبم
لحظه شکفتن سحر است
که سیاهی شکسته پا به گریز
روشنایی گشوده بال وپر است
نظرات شما عزیزان: